مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
447
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ما را دريابند . آنگاه دختر ملك بر ما خشم آورد . سيف الملوك گفت : مرا چيزى بخاطر ميرسد كه شايد خلاص ما در آن باشد . گفتند : اى ملك ، راى صواب ، تراست . سيف الملوك گفت : از درختان ببريد و از پوست آنها رسنها فروتابيد و درختان را به يكديگر ببنديد و او را فلكى ساخته ، بر روى دريا بيندازيد و از اين ميوهها در آنجا جمع آوريد تا به روى او بنشينيم . شايد كه خداى تعالى ما را نجات دهد و از دست اين پليدك برهاند . همگى گفتند : اى ملك ، اين رايى است نيكو . درحال ، برخاسته ، درختان ببريدند و رسنها بتابيدند و تا يك ماه روزها ايشان را كار همين بود . چون هنگام شام ميشد ، پارهء هيزم برداشته ، بمطبخ دختر ملك ميرفتند و همه روزه ايشان را ساختن فلك ، كار بود . تا او را تمام كردند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و شصت و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، سيف الملوك با مملوكان خود چون فلك را تمام كردند ، او را در دريا افكندند و از ميوههاى جزيره در آنجا جمع آوردند و بر فلك نشسته ، روان گشتند . تا چهار ماه برفتند و نميدانستند كه بكدام سوى ميروند . آنگاه توشهء ايشان تمام شد و در گرسنگى و تشنگى به سختى درافتادند . ناگاه روزى دريا كف آورد و موجها برخاست . نهنگى مهيب پديد گشت و دست دراز كرده ، يكى از مملوكان بربود و به دهان گذاشته ، فروبرد . چون سيف الملوك حالت بديد ، سخت بگريست و از مكانى كه نهنگ بود ، دور گشتند . و در نزد او يك مملوك پيش نماند . و پيوسته همىرفتند تا اينكه كوهى بلند پديد شد . از ديدن كوه فرحناك گشتند . پس از آن جزيرهاى ديدند . در راندن فلك بشتابيدند . و ايشان درين حالت بودند كه ناگاه موجها برخاسته ، دريا در حالت دگرگون شد . نهنگى ديگر سر بركرده ، مملوكى را كه از مملوكان سيف الملوك برجاى مانده